خاطرات یک روز زندگی
را نشان میدادند و در نوع خود زیبا و تماشائی بود . به فکرم رسید یکروز زندگی خودم را
ثبت کنم و ببینید آیا واقعا چگونه است :
صبح خیلی زود که تقریبا هنوز تاریک است بلند میشوم بماند که شب قبل هم خواب مرتبی
نداشته و به قول مادر بزرگ مرحومم مثل مرده های عذاب کار در تخت غلط میزده ام . بعداز
فریضه نماز کارهایم را انجام داده و پیاده به طرف محل کارم حرکت میکنم . معمولا جزو
اولین نفراتی ام که پشت میز کار مستقر میشوم . از بدو ورود و پس از صرف یک لیوان
شیر و نسکافه از حدود ساعت ۵/۷ رسما کار را شروع میکنم . کاری که در هر لحظه با آن
به جنوب ،شمال ،شرق ،غرب و به تهران میروم . همزمان با ۲ خط تلفن و موبایل خودم در
حال صحبت هستم و فایلهای اکسل و گزارشات هم تمامی ندارد . بماند که ارباب رجوع های
متعددی هم در رفت و آمد هستند و هیچکس بدون پاسخ از اتاق بیرون نمیرود . نگاه که به
ساعت اتاق میکنم مبینم وقت نماز ظهر شده ،در را برای ربع ساعت میبندم و جلوی میز
کارم نماز رامیخوانم و دوباره کار آغاز میشود . آبدارچی مهربانی داریم که برایم چای به قول
خودش چشم خروسی می آورد و من در هر بار آوردن چای میگویم آقای جوکار تو فرشته ای
هستی که بال ندارد و در پایان ماه که حقوق گرفتی یک جفت بال برای خودت بخر!
یادم رفت بگویم که در بین کار باید افراد زیر مجموعه خود را که در یک محدوده جغرافی تقریبا
وسیع واقع شده اند را نیز کنترل و راهنمائی نمایم و همچنین بایستی پاسخگوی مرکز نیز
باشم . حدود ساعت ۵/۳ الی ۵/۴ بعد از ظهر مشکلی برای یکی از زیر مجموعه ها پیش
آمده که حتما خودم باید در محل حضور پیدا کنم . بلافاصله به منزل رفته و کیف ماموریت را
آماده میکنم و عازم سفر میشوم . نه خیال نکنید که فراموش کردم از ناهار خوردنم بگویم
بلکه شب ناهار را در مقصد میخورم . بعد از ورود به واحد مربوطه و پس از خواندن نماز و
خوردن ناهار حالا تازه کار من شروع میشود . تا پاسی از شب با همکارم مشغول کار هستیم.
صبح خیلی زود طبق عادت بلند میشوم و کار به همان منوال ادامه می یابد مضافا به اینکه
در زمان ماموریت من تا جائی که بشود از طریق تلفن و اینترنت کارهای دفتر خودم را انجام
میدهم و گرنه تا برگشتن من آنها نیز روی میزم تلنبار میشوند . حالا بماند که در بطن تلاشها
سختی ها،ناملایمات،حسادتها وووووو نیز جزء لاینفک کار هستند.
شما که فقط شرح ماوقع را شنیدید آزرده شدید . آیا چیزی جز عشق و علاقه به این کار
میتواند موجب ادامه این روال زندگی گردد؟
نسترن همیشه میخندد و میگوید کاش روحیه شیدا را داشتم . فقط خواستم با نگارش این
سطور مشخص نمایم چاره ای جز این ندارم آنهم با تنهائی و فرسنگها فاصله از همه عزیزان.
واقعا اگر بنا به نمره دادن باشد به من چه نمره ای میدهید .